08/04/2025
سروده ضیاالحق (ضیایی)
چراخوف خداوند رفت از دل
چرا چون خر فتادیم پای درگل
چرا خوارو ذلیل ومضطر هستیم
چرا عزلت گزید مردان کامل
چرا درهای رحمت بسته گردید
چرا بر لرزه ایم از تیغ باطل
چراحاکم نمودیم فاسدان را
چرا فرمان بریم از قوم جاهل
چرا آهی نداریم آتشینی
چرا بر سوی نادان شد تمایل
چراباران رحمت شد تبه کار
چرابرما نیاید شاه عادل
چرابی رحم و نامردو خطا کار
چرا از اصل خود گشتیم غافل
چراصدق وصفارا کوچ دادند
چرا تهمت زدیم خوبان عاقل
چرا بر کار نیکو سست و بی جان
چرا بر چاپلوسی مست و قابل
شنو یک شمه ای از نارسایی
که ماخود گشته ایم صدبارقایل
همه رهبر گزیدیم نفس سو را
مربی شد شیاطین و رزایل
چو فکر آخرت از یاد مارفت
به دنیا دل ببستیم با دلایل
مطیع شهوت و شرب وزناییم
ذلیل وخوار کردعشق قبایل
هوس دارد ستایش نفس سو را
چورفت ایمان بلرزد جان کاهل
اگرفاسد شدی حاکم به دوران
برای فاسقان فسق است مایل
گناه شرمی نیارد مفسدان را
نداریم باک از مفعول وفاعل
چنان آغشته فسق وفجوریم
که از مادرحذر باشد عزازیل
زاخلاق نبی محروم گشتیم
رها از چنگ مایان شد مزمل
بلی صدق وصفارا کوچ دادند
که تا با حق نیاویزد باطل
به خلوت کس نمی گرید عجیب است
ریا کاری ندارد هیچ حاصل
دلیل روشن از قرآن نیاریم
همه دنبال فتواومسایل
بسی رنجورو غمگینم ضیایی
ازین مرداب شوم آرم به ساحل
حاحی صاحب : ضیاالحق ضیایی
بهار عشق-Bahari Eashq
خانه فرهنگی